عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت بیست و نهم :
بعد از غذا،پدارم زودتر از همه از جا بلند شد و بیرون رفت و بعد رو به منطقه سرسبز جاده متفکر ایستاد.هاله هم خورده نخورده،با شتاب به دنبالش بیرون رفت و چند دقیقه بعد زمزمه مبهم جر و بحثشان بالا گرفت.افسون نفس عمیقی کشید و گفت: خدا تا آخرش رحم کنه بهمون! و بعد توی دل گفت:خداروشکر من با کسی دوست نیستم که بخواد اعصابم اینطوری خرد بشه! آتنا به خودش جرات داد و پرسید: ببخشید فضولی می کنم؟نامزدن؟ افس
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا z
0ممنون نویسنده توانا 🙏😘❤️
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم از شما
۱۰ ماه پیشترنم
2کنجکاو شدم واسه چی انسیه جون ی دفعه خواست چرخ خیاطی رو بیاره🤔
۱۰ ماه پیشترنم
1میتونه با اتنا هم دوست باشه مشکلی نیس بدون قضاوت و احترام به انتخاب ها میتونن دوست های خوبی باشن
۱۰ ماه پیشنفس
0چقدر مادربزرگش خوبه اما حرف ترانه که گفت با مذهبیا نگرد خوشم نیومد یعنی چی مگه مذهبیا چه شونه ممنون عزیزم پارت زیبای بود
۱۰ ماه پیشاکرم بانو
2چقد نازک نارنجیه... ولی انسیه جون رو خیلی دوست دارم... هم خودشو هم خونه شو...
۱۰ ماه پیشزینب
0عالییییییی بود اما با عرض معذرت رو نگارش متن دقت کنید که غلط املایی نداشته باشه. ثواب می نویسن نه صواب.بازم معذرت که گفتم عزززییییززززززممممم.😘😘😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پری
0ممنون خیلی زیبا بود