پارت بیست و نهم :

بعد از غذا،پدارم زودتر از همه از جا بلند شد و بیرون رفت و بعد رو به منطقه سرسبز جاده متفکر ایستاد.هاله هم خورده نخورده،با شتاب به دنبالش بیرون رفت و چند دقیقه بعد زمزمه مبهم جر و بحثشان بالا گرفت.افسون نفس عمیقی کشید و گفت: خدا تا آخرش رحم کنه بهمون! و بعد توی دل گفت:خداروشکر من با کسی دوست نیستم که بخواد اعصابم اینطوری خرد بشه! آتنا به خودش جرات داد و پرسید: ببخشید فضولی می کنم؟نامزدن؟ افس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    ممنون خیلی زیبا بود

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    ممنون نویسنده توانا 🙏😘❤️

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    2

    کنجکاو شدم واسه چی انسیه جون ی دفعه خواست چرخ خیاطی رو بیاره🤔

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    1

    میتونه با اتنا هم دوست باشه مشکلی نیس بدون قضاوت و احترام به انتخاب ها میتونن دوست های خوبی باشن

    ۱۰ ماه پیش
  • نفس

    0

    چقدر مادربزرگش خوبه اما حرف ترانه که گفت با مذهبیا نگرد خوشم نیومد یعنی چی مگه مذهبیا چه شونه ممنون عزیزم پارت زیبای بود

    ۱۰ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    چقد نازک نارنجیه... ولی انسیه جون رو خیلی دوست دارم... هم خودشو هم خونه شو...

    ۱۰ ماه پیش
  • زینب

    0

    عالییییییی بود اما با عرض معذرت رو نگارش متن دقت کنید که غلط املایی نداشته باشه. ثواب می نویسن نه صواب.بازم معذرت که گفتم عزززییییززززززممممم.😘😘😘😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!